اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

یه روز بهاری در دل طبیعت

پنجشنبه بعد از ظهر با مامان جون و دایی سعید رفتیم خونه بابا جون اینا(بابای من) روز بعدش یعنی جمعه ( 5 اردیبهشت 93) همراه بابا جون اینا و 3 تا از عمه ها و دختر عمه ام (خاله هدی)و یه عموی من رفتیم یکی از شهرستانهای کرمانشاه به اسم گهواره بجز باباجون همگی اولین بارمون بود که اونجا میرفتیم 6 تا ماشین بودیم خیلی خوش گذشت طبیعتشم خیلی خوشگل بود تو هم با طناز دختر عموی من که یه سال ازت بزرگتره حسابی بازی کردی آرش کوچولو هم باهامون بود جایی که برای نهار نشستیم یه درخت بزرگ داشت  اولش فقط ظاهرش برامون جالب بود و راجع بهش ندونستیم بعد از چند نفر که اونجا بودن در موردش پرسیدیم گفتن این درخت براشون یه جورایی مقد...
6 ارديبهشت 1393

یه شب پر استرس

عزیز دلم نمیدونم چرا دیشب و شب قبلش تو خواب خون دماغ شدی شب قبل کمی از دماغت خون اومد بعد اینکه پاکش کردیم دوباره خوابیدی اما دیشب خیلی از دماغت خون اومد قبل ساعت 3 نصفه شب با گریه بیدار شدی تا ساعت 4 یه سره گریه کردی هر کاری کردیم آروم نمیشدی و نمیگفتی کجات درد میکنه یه بارم بابایی داشت حاضر میشد که ببریمت بیمارستان من گفتم الان ببریمت فایده ای نداره چون دکتر درست و حسابی تو بیمارستان نیست قبلا سر موضوع عفونت چشمت خاطره بدی از این موقع بیمارستان رفتن داشتیم فقط اذیتت کردن و گفتن فعلا دکتر نیست دیگه داشتیم دیوونه میشدیم و نمیدونستیم چیکارت کنیم مامان جون و دایی سعیدم اینجا بودن از بس جیغ زدی و گریه کردی که گفتم الا...
4 ارديبهشت 1393

آخه چقدر تو تنبلی

هرکاری ازت میخوایم عمرا انجام بدی برامون حتی کارای مربوط به خودتم انجام نمیدی نمیدونم این از تنبلیته یا از زرنگیته مثلا وقتی بهت میگیم کنترل تلویزیون رو بیار میگی آخه نمیشه میپرسیم چرا؟میگی آخه کمرم میشکنه نمیدونم اگه کنترل رو بیاری چطور کمرت میشکنه مگه خیلی سنگینه این آخه هم اول بیشتر جمله هات هست یا میگم اهورا بیا با هم اسباب بازیهاتو جمع کنیم میگی:آخه چجوری؟میگم تو بیا تا بگم چطور میگی:کمرم درد میکنه پشتم میشکنه من: موندم اینو از کجا یاد گرفتی؟ بعضی وقتها هم یه جور دیگه جواب میدی،میگی: حوصله ندارم بچه به تنبلی تو ندیدم هر چند برای اذیت کردن و خرابکاری هم خوب حوصله داری...
1 ارديبهشت 1393

مادرم روزت مبارک

مادر در ستایش دنیای پر مهرت ترانه ای از اخلاص خواهم سرود و گلدسته ای از مهر بر گردنت خواهم آویخت شکوه عشق را در زمزمه های مادرانه ات می یابم و انگیزه خلقت را از قلب پر مهرت میخوانم. مادر بوسه بر دستان خسته تو جانم را زنده میکند و دیدار تو عشق را در دلم به ارمغان می آورد ایمانم از دعای توست و خدایم را از زبان تو شناخته ام عبادت را تو به من آموخته ای مادر ای الهه مهر تو گلی خوشبو از بهشت خدایی که گلخانه دلم از عطر تو سرشار است از تبار فاطمه ای و گویی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند پس همیشه دعایم کن چرا که دعایت سرمایه فردای من است....... مـــــــــــــــــــــــــــــــادرم به...
31 فروردين 1393

یه روز دور از خونه

دیروز یعنی 29 فروردین 93 حدود ساعت 12:30 برای نهار رفتیم طاق بستان تا ساعت 4 اونجا بودیم چون دیر رفتیم تقریبا بیشتر جاها پر شده بود ولی اینبار از همیشه جای بهتری نشستیم خیلی خوش گذشت تو برای خودت رفتی با وسیله ورزشی ها بازی کردی ما هم نهار رو آماده کردیم بابایی منقل رو کنار زیرانداز گذاشت و برای خودش نشسته کباب درست کرد تو هم هی میرفتی بازی میکردی بعدش برمیگشتی دست میشستی بعد از نهار رفتی با بچه ها بازی کنی اما چون ازشون کوچیکتر بودی تحویلت نمیگرفتن تا با سفارش من 2 تاشون قبولت کردن عین کنه بهشون چسبیده بودی هر جا میرفتن دنبالشون بودی ما هم همش بهت میخندیدیم بعد ب...
30 فروردين 1393

سفرنامه 93 به روایت تصویر

صبح روز حرکتمون   پاسارگاد(هوا ابری و سرد بود) تخت جمشید اینجا طناب کشیده بودن و اجازه ورود نمیدادن تو بدو رفتی نشستی رو اون صندلی داشتیم از تخت جمشید برمیگشتیم که از غروبش عکس انداختم پل خواجو کلیسای وانک کلیسای وانک نارنجستان قوام حافظیه سعدیه باغ عفیف آباد گل پسرم در حافظیه شاهچراغ بندر امام حسن(کمی تا بندر گناوه فاصله داره) غروب تو راه برگشت تو سفرنامه قبلی بیشر از خودمون عکس گذاشتم گفتم یه پستم بدون خودمون بذارم البته عکس همه جاهایی که رفتیم رو تو این پست نذاشتم چون خودمون تو عکسها بودیم ...
25 فروردين 1393

عکسهای اهورا در روز بعد سیزده بدر

سیزده بدر رو با خانواده من بیرون رفتیم از اونجایی که من با دختر عموها و دختر عمم حسابی گرم صحبت شده بودم  و هوا هم خیلی سرد بود    اصلا حس عکس انداختن نبود و عکسی ازت ننداختم ولی به جاش روز بعد یعنی چهاردهم فروردین که با خانواده بابا تو قصر شیرین بیرون رفتیم ازت چند تا عکس انداختم که میذارمشون این گلها رو خاله بابایی واست چیده ...
17 فروردين 1393

بالاخره برگشتیم

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام بالاخره بعد از حدود ده روز دیشب برگشتیم خیلی خوش گذشت جای همه خالی فقط روز آخر کمی اذیت شدیم چون مجبور شدیم حدود 450 کیلومتر رو اضافه بریم که جریانش مفصله ایشالا تو پست بعدی ماجراشو به اضافه عکسها و خاطرات سفرمون رو میذارم دلم برای همه تون تنگ شده بود ...
8 فروردين 1393

پیشاپیش سال نو مبارک

سلام به دوستای بهتر از گلم من از فردا تا حدود 10 روز دیگه نیستم.بخاطر همین پیشاپیش سال نو رو به همگی تبریک میگم ایشالا سالی پر از بهترینها رو پیش رو داشته باشین همه تون رو دوست دارم و دلم براتون تنگ میشه   ...
27 اسفند 1392